![]() |
![]() |
|
| بدون شرح |
|
|
|
آن دم كه از ترس خيانت حس پاك خود را از معشوق پنهان مي كني...
آن دم كه هيچكس را محرم عشق پاک خود نمي بيني تنها باد گريزپاي را لايق درد دل خود خواهي ديد.
شايد بتوان باد پاییزی را تنها همدمي دانست كه در برابر هجوم نگاه هاي عاشقانه تامل نمي كند
سست نمي شود. |
مرثیه طلوع صدای موج دریا ... نغمه آرام مرغ دریایی ... و نسیمی که دزدانه دستانش را به صورت خشکیده ام می رساند تا نوازشی ارزانی کند مرا ، همه و همه لحظه بیدارباش ناخواسته ای بود برای مردی که چند صباحی است تنهایی همدم و مونسش گشته و خاطرات عاشقانه اش تنها خوراک روح فروریخته اش.هنوز باور نداشت که چه آرام و عجیب زندگی خود را به نگاهی اشتباه یا باوری غلط باخته است. بی گناه از زندان خودساخته ای که شبی را (عمری را) در آن سپری کرده بود آزاد گشت. دیشب را هرگز فراموش نمی کرد. هنوز نمی دانست که این عذاب جانکاه چگونه و از چه زمان بر او وارد شد و به دردی ناعلاج و بس طاقت فرسا تبدیل گشت ... چشمانش را بست تا لااقل برای چند لحظه کوتاه بتواند همه چیز را فراموش کند تا شاید به این جمله ایمان بیاورد که « زنده باید زندگی کند» . چشمانش را بست . به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکرد. بیچاره آنقدر شب گذشته گریسته بود که دیگر اشکی برایش نمانده بود تا غبار تنهایی را از چشمان پاکش بزداید... ... سکوت ... باز هم سکوت ... گویی تمام اطرافیانش (دریا با موج هایش، کوهها ، مرغ های دریا و حتی نسیم) به هیئت او درآمدند و همگی از حرکت ایستادند. برای خودش عجیب بود و ناباورانه خود راخوشحال و رها حس کرد.برای چند لحظه به ذهنش خطور کرد که همه چیز تمام شده است. همه دردها و ناراحتی ها را به دست باد سپرده و با غافله گذران زمان به شهر گذشته ها راهی کرده است. دستانش را تکیه گاه کرده بود و به آنها تکیه داده بود، مشتش را بر زمین می فشرد ، دیگر وقت آن بود که چشمانش را باز کند. ... باز کرد ... آرام آرام ... با کمی ترس و اندکی امید ... ترس از اتفاقی که نمی دانست چیست و امید به فردایی که هرگز باورش نداشت ... همه به او خیره شده بودند. همه آنها هنوز بی حرکت بودند و مبهوت آن مرد تنها شده بودند. موج های سرد دریا اولین کسانی بودند که جرات یافتند به سوی او حرکت کنند تا از احوالش بپرسند ، اما همیشه در حسرت یافتن پاسخی برای سوالشان ماندند. چون هیچگاه به او نمی رسیدند. یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند ... هرکدام امیدوارتر از قبلی ، هرکدام مایوس تر از بعدی ... کوهها هم که آرامتر و مغرورتر از همیشه پای بر جا بودند از دور منتظر اتفاقی بودند تا شاید این انتظار عجیب به سرآید. مرد تازه تنهای قصه ما هنوز بی حرکت روی شنهای ساحل نشسته بود و هیچ نمی گفت. ناگهان نسیم به حرکت درآمد تا از احوال او بپرسد. کوهها و موج های دریا خوشحال شدند و هرکدام به نسیم سفارش کردند تا از احوال مرد تنها حتما خبری به آنها دهد. نسیم آرام آرام به سویش حرکت کرد. مه سپید صبحگاهی که گستره سنگین و سرد خود را از دریا تا نزدیکی کوهها می دید به سختی به نسیم اجازه حرکت می داد. نگاه سنگین و پر از ملامت مه صبحگاهی به نسیمِ همیشه خوش خبر گویا انذار از اتفاقی می داد که معنی جالبی نداشت. پیامی از اتفاقی می داد که هیچکس حتی آن مرد نمی دانست چیست و کی اتفاق می افتد ... این نگاه سنگین مه که برای همه بیشتر نگران کننده بود تا جالب ، سختی حرکت نسیم که دیگر از نیت خود سخت پشیمان شده بود ، کوههای مغرور و بی حرکت که جرات تکان خوردن نداشتند و موج های دریا که ساعتی است بی امان ولی ناامیدانه خود را به دیواره سنگی ساحل می کوبند تا به سوی او بیایند همه و همه جوی سنگین و هراس انگیز بوجود آورد. همه چیز در ظاهر عادی بود و سرجای خود. اما ... اما ... آری جای خورشید خالی بود.همه منتظر او بودند. خورشید کنجکاوانه سر از بستر تاریک خود بیرون می آورد و دستان پرمهرش را بر دیواره کوه می فشرد تا سراپا بایستد و ببیند بر این صحنه متلاطم از ترس و آرام از بی خبری چه می گذرد.آرام آرام سرش را از میان کوهها بیرون آورد تا حس کنجکاوانه خود ر ا فرو نشاند. اما همین که چشمانش به مردی تنها خورد و دید که تنهای تنها (( یک مرد )) روی شنهای ساحل نشسته ، حیرت زده به دنبال « دختر سپید قصه ها » می گشت. برایش تازگی داشت اما هرچه بیشتر خود را به بالای کوهها می رساند دلهره ای عجیب دریا را فرا می گرفت ... خورشید بالا آمد و بالاتر ، تا اینکه تشعشع گرم خود را به ساحل رساند ... بیچاره اطرافیان که فکر می کردند با طلوع خورشید دیگر همه چیز به پایان می رسد و نگرانی ها به پایانمی پذیرد. اما در همین لحظه مرد رو به خورشید کرد و با نگاهی پر از حسرت ایستاد. پاهایش هرگز قدرت ایستادن نداشتند. به سختی خود را روبروی اولین تابش آفتاب نگاه داشت. چشمانش پر از اشک شد، دستانش پر از شنهای ساحل بود و با حالتی مشت شده حاکی از درد و خستگی طولانی بود. ناگهان دستانش بی اراده باز شد. هیچکس نفهمید که در آن لحظه چه بر سر این مرد عاشق آمد ... فقط خورشید فهمید و ... خدایش ... دیگر پاهایش تحمل نداشتند و به لرزه درآمدند. چشمانش خیس خاطره ای شده بود که ای کاش هیچگاه به یاد آن نمی افتاد. ناگهان فریادی زد و خدایش را فراخواند ... (( آه ... خدایا ... خداوندا ... دیگر کافی است ... دیگر بس است ... نمی توانم ... تحمل ندارم ... )) به روی زانو افتاد. مشتش را بر شنهای ساحل می کوبید و فریاد می زد. بستر نرم ساحل را به گواه می گرفت و هق هق عاشقانه اش را به رخ عشق معصوم خود می کشید ، حیف که شاهزاده اش نبود تا ببیند که چگونه سیل اشک و فریادهای ضعیفش زمین را به لرزه درمی آورد. در آن لحظه که خورشید می خواست نگاهی بیاندازد تا همدم همیشگی مرد عاشق را پیدا کند ، مرد تازه تنها و غصه دار ، به یاد روزی افتاد که با عزیزترینش روی شن های ساحل در آغوش گرمِ هم از خواب بیدار شدند. به یاد روزی افتاد که تمامی حرف ها و سخن ها دم از آینده می زدند و صحبت از عشقی جاودان می کردند. به یاد روزی افتاد که با هم پیمان بستند تا هیچگاه عشق خود را پنهان نکنند و تا آخرین دمِ زندگانی با هم بمانند... افسوس که دست خشک روزگار پیمان آن دو را شکست. یاد روزی افتاد که ... (( کنارش در آغوشش در آغوش گرم و لطیفش چون بنده ای به عرش راه یافته آرمیده بودم ... چشمانم را گشودم ... سرم را از روی سینه گرمش آهسته برداشتم تا نکند بلور زلال خوابش بشکند ... اما هرگز دستانم را از دستانش جدا نکردم. طاقت حتی لحظه ای دوری از حرم دستانش را نداشتم. آنچنان زیبا و معصوم کنارم آرمیده بود که همه چیز و همه کس حسادت خود را نشان دادند. آن روز موج های گرم دریا هرچه کوشیدند نتوانستند خود را مثل من به او برسانند، آن روز کوهها دیگر غرور خود را زیر پا گذاشته بودند و با کوچکترین نسیمی رقصی سبز و دلبرانه برایش به پیشکش می آوردند. مه سپید صبحگاهی که حریری سپید بود بر تن لطیف و گرمِ آن فرشته خدایی، هرگز نمی گذاشت چشم نامحرمان بر تن او بیافتد. نسیم که دزدانه در لابه لای این حریر ابریشمی به حرکت در می آمد ، او را به رقص وامی داشت تا با نوای موسیقی موج دریا و طبیعت همگام شود و تکنوازی او را پایان دهد.آن روز لحظه طلوع آفتاب بود که همه را حیرت زده کرده بود. گویی زودتر از همیشه بیدار شده بود که از پشت کوهها نغمه صبحگاهان را ساز کند تا شاید مه سپید پیکر را کنار بزند.خورشید با حسی حسادت آمیز نگاهی دزدانه بر تن این فرشته زیبا می انداخت و به گمان خام خود از غفلت کوهها و دریا بهره می جست ... غافل از اینکه همه به او خیره شده بودند و از این نگاه حسادت آمیزش ، از این حس والای حسادت برای خود سجاده نماز می دوختند ... نمازی پر از حرکت در عین سکونِ آنها که کعبه چشمانشان فرشته زیبای من بود و بس ، که کعبه چشمانشان بهتر بگویم گرمای دستان من بود و عزیزترینم ... عشق میان دلهای من و او. )) اما حالا همه بر من می گریند و من بر خود می خندم ... اما حالا سایه هم به من طعنه می زند که « تنها رفیق تو منم » ...
|
|
کاش می شد آن باشم ... می نویسم دربودنت ، چون می هراسم از نیستنت... بازشبی دیگر با خیال تو همصدا شد این مرد، همنوا شد این دل ، باز هم بی صدا شد این ذهن ... دلشوره و هزیان ، دلدادگی و هق هق چشمی گریان ، هیچ یک را گریزی نیست ، گر عاشقت باشم !!! شعر جاویدان حظورت را یکجا می خواهم ، با تمام ابیاتش ، گر لایقت باشم !!!! کاش بودم آن تنهاترین و همیشگی ترین همدم قلب تنهایت ...کاش بودم آن دلشوره ذهن خروشانت ، کاش می شد آن باشم ، گرمی دستی که محرم گونه هایت بود، ترمه نرمی که متبرک به اشک چشمانت بود ... دستانم می لرزد و دستی که بلرزد قوت چیدن شاخه گلی ندارد .... چشمانم پر اشک و چشمی که پر از اشک باشد یارای آن نیست تا رخ یار ببیند غمنامه هایم تکراری و غمنامه ای که تکرار شد ، سرنوشتی است که گویا از قبل پیش گویی شده ، و قلبی که ناامیدانه به انعکاس هزارباره تپشی عاشقانه ، در آیینه گذر عمر می نگرد ... تپشی که از اولین نگاهت آغاز گشت ... می دانم ، می دانم که « یک دو روزی دیگر ، از همین شاخه لرزان حیات » می آیی و دستان لرزانم را می بری با خود تا انتها ... به جایی که چشمانم پر از امید ، به دور دست ها می نگرند... به جایی که نوشته هایم بوی خوش ما می دهند و جوهر آبی رنگ حظورت ، با قلم دهر، نقش دستان گره خورده من و تو را بر صحنه سپیده دم می کشد ... آری بیا و قلب فسرده ام را به صحن پاک کاغذی سپید ببر تا در حوضچه کبریاییِ حیاطش غسل تعمیدش دهم ، تا که شاید گرد تنهایی را از غمنامه هایم برای همیشه بزدایم ...
|
دوستت می دارم ... عصر جمعه می آمد و دست در دست او غربت غروبی دلگیر... در اتاقم ، « می نشینم لبِ تخت ، نگاهم به زمین ، طرح گلی قالی می دوزد. تنهایی ، کنج اتاق ، روی طاقچه پشت عکس سهراب ، آرام و خسته ، نوایی زیر لب می خواند. نگاهم را به تصویر زیبایت فرا می خوانم ، غافل از اینکه دیری است خود فرا خوانده نگاهت هستم. » دستانم را به هم می مالم ، دستان تنهایی که گویا همیشه باید عکس تنهای خود را در آیینه چشمان همتای خود ببینند. بگذریم ... چند صباحی است که چیزی در گوشه ذهنم کور صدایی می دهد . نمی گوید کیست ... نمی دانم چیست ... اما به گمانم واژه مقدس و پرمهرِ عشق است که در پوستین نگرانی خود را به من می نماید. آری چند روزی است که ترس رفتنت دارم. نگرانم که مر ا تنها بازمانده لشگر احساس بدانی و در انتخاب عقل یا احساس ، تنهایم بگذاری و خود را به آغوش سرد عقل و منطق بسپاری . می ترسم ، نگرانم. حالا می بینم که دوست داشتنت چیست و از صمیم قلب خواستنت چیست ... بی درنگ با چشمانی پر از اشک با قلم بر تن پاک ورقی ، با جرأت و با تمام احساسم می نویسم : « عزیزترینم دوستت می دارم ، تو را در فراسوی مرزهای تنت دوست می دارم »
|
|
آخرين مناجات
بگذار نماز عشق را اول وقت بخوانم.اذانش را بشنو از گلدسته هاي دفتر شعرت.من كنون مي خواهم در حوضچه كبرياييِ چشمانت غسل تعميدي كنم.رو به سوي قبله ام ، اين قلب پاكم مي ايستم. بر آستان پاك گونه هايت مي نگرم به انتظار تكبيرة الاحرام بوسه اي. نيت خوشبختي ات از دل مي گذرانم. و نمازم را پيشكش روح پاكت مي كنم. در قنوتش ذكر نام ساده ات كافي است براي عرض بندگي. خاضعانه پيش چشمت سجده مي كنم و در آخر بوسه اي بر مُهرِ پاكِ گونه سرخت مي زنم تا كه در اين آخرين مناجات برايت از بندگي كم مگذارم. سر از سجده برنداشته ام هنوز. دعايي زيرلب در گلويم سخت سنگيني مي كند. مردد مانده ام اين صحبت عاشقانه را با خالق زيباترين لحظه هايم در ميان بگذارم يا خير ؟؟؟ دل به دريا مي زنم با تو مي گويم : « پيش چشمت عاشقِ گم كرده راهيست ، كنون با تو تنها يك كلامِ ناگفته باقيست ، تو را از صميم قلب دوستت مي دارم عزیزترینم ، اي پاره تنم. »
|
|
واپسین لحظات
دیدگانم پر از شبنم بهار و قدم هایم لرزان از گذر عمر ، کنار سکوی پنجره به دیوار تکیه می دهم. از قاب شیشه ای گذر زمان به بیرون نگاهی می اندازم. اما در شیشه دیده ای پر از اشک می بینم و لب هایی خشک و بی رنگ. دستانم را به سمت پنجره می برم تا آن را باز کنم و آن تصویرغم انگیز را از پیش چشمانم دور کنم. اما دستی که بلرزد قوت آن ندارد تا.. به خود نگریستم ، اشک ریختم بر روزهای بر باد رفته و آرزویی که هیچگاه آن را لمس نکردم. می گریستم و سکوت تنهایی ام را به رخ اتاق خالی دل می کشیدم. چین و چروک کنار چشمانم که از اندوهی سنگین حکایت داشت حواسم را خود جلب کرد. هرچند تازه از ابر بهاری چشمانم ، تر شده بود اما به خوبی با کمی دقت سالهای از دست رفته جوانی و آرزوهای دست نایافته را به ترنمی ساز می کرد. یاد و خاطره همه از نظرم می گذشت و خاطره او ... خاطراتش ... آری خاطراتش به تلخی تکرار شد و باز هم گلویم سنگین شد. دردی تکراری زبانم را به سکوت وامی داشت. اگر زبان می گشودم و سخنی می گفتم بغضم می شکست و عطر و بوی تنهایی در این قلعه پوشالی دلم می پیچید. پس باز هم سکوت کردم و هیچ نگفتم.با خود گفتم عمری است در انتظارش با همه سخن گفتم و گریه گرفتم ، بگذاراین بار سکوت گزینه اول من در جستجوی راه حلی باشد. با حسرتی عجیب دستی به شیشه کشیدم تا غبار اندک آنرا بگیرم. دستانم را به هم مالیدم تا سیاهی روزگار گذشته را که از شیشه به قرض گرفته بودم پاک کنم ، نگاهم غافل از بغضم به دستانم گریخت تا همدم تنهایی اش شود. بی خبر از داغ سرما بر تن خسته اش... این دست ها سالهاست که به خاطر یک انتخاب احساسی درد تنهایی را تحمل کرده اند. کنون تنهایی پوسته ای سخت بر آن بافته که با هیچ گرمایی نمی شکند مگر گرمی دستان مرگ. سرم را بالا می آورم تا دستان خسته ام را مثل همیشه در خزان تنهایی شان رها سازم ، مثل همیشه رفیق نیمه راهشان باشم اما این بار... سپید و یکدست مزرعه خشک موهایم روی شیشه ، پیش رویم ظاهر گشت. دیگر چشمانم امان ندادند و هم صدای بغض سنگین گلویم فریاد سکوت سردادند و آواز تنهایی ام را بیش از گذشته ، تلخ تر از همیشه و دردناک تر از هنوز و هر روز یردادند. دستانم بی اراده بالا آمدند تا برای چشمانم نوازشی به ارمغان آورند و آنها را در آغوش بگیرند. چشمانم بسته بود ، حالا دیگر تصویر خاکستری اتاقم نیز سیاه و نابود شده بود. آه ... دستانم لالایی مرگ برایم می خوانند و چشمان منتظرم همچنان می گریند. برای آخرین بار چشم گشودم و به در اتاق نگاهی انداختم تا دیگر دینی روی دوش خود احساس نکنم، تا برایش از عاشقی کم نگذاشته باشم. همه می دانند که این چشمان من عمری است که بر در اتاقم خیره مانده اند و کسی که آرزویش را داشتم هرگز قدم به اتاق دلم نگذاشت. چشمانم را می بندم ... دیگر وقت رفتن است ... ... ... احساس خوبی دارم ، سبک و رها... حالا دیگر می خوابم و به امید کسی نیستم ... می خوابم و به جایی می روم که خدا برایم لالایی می خواند.
|
|
منوي وبلاگ |
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
|
درباره وبلاگ |
در این وبلاگ داستانهای کوتاه این دفتر را تقدیمتان می کنیم. از شما برای مشاهده اشعار همین دفتر دعوت می کنیم تا به لینک عاشقانه ها در بخش پیوندها نگاهی بیاندازید.
|
|
نوشته هاي پيشين |
|
بهمن 1384 |
|
آرشيو موضوعي |
|
داستان های کوتاه |
|
علاقمندي ها |
|
طراح قالب |
|
Design by : Amir Ho3in |
|
Special Thanks For: : Hamid , Ho3in |